حكيم ابوالقاسم فردوسى

365

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ شبيخون كردن ايرانيان ] رسيد اين سگالش بگودرز و طوس * سر سركشان خيره گشت از فسوس چنين گفت با طوس گودرز پير * كه ما را كنون جنگ شد ناگزير سه روز ار بود خوردنى بيش نيست * ز يك سو گشاده رهى پيش نيست نه خورد و نه چيز و نه بار و بنه * چنين چند باشد سپه گرسنه كنون چون شود روى خورشيد زرد * پديد آيد ان چادر لاژورد ببايد گزيدن سواران مرد * ز بالا شدن سوى دشت نبرد بسان شبيخون يكى رزم سخت * بسازيم تا چون بود يار بخت اگر يك بيك تن بكشتن دهيم * و گر تاج گردنكشان بر نهيم چنين است فرجام آوردگاه * يكى خاك يابد يكى تاج و گاه ز گودرز بشنيد طوس اين سخن * سرش گشت پر درد و كين كهن ز يك سوى لشكر ببيژن سپرد * دگر سو بشيدوش و خرّاد گرد درفش خجسته بگستهم داد * بسى پند و اندرزها كرد ياد خود و گيو و گودرز و چندى سران * نهادند بر يال گرز گران بسوى سپهدار پيران شدند * چو آتش بقلب سپه بر زدند چو درياى خون شد همه رزمگاه * خروشى بر آمد بلند از سپاه درفش سپهبد به دو نيم شد * دل رزمجويان پر از بيم شد چو بشنيد هومان خروش سپاه * نشست از بر تازى اسپى سياه بيامد ز لشكر بسى كشته ديد * بسى بيهش از رزم برگشته ديد فرو ريخت از ديده خون بر برش * يكى بانگ زد تند بر لشكرش چنين گفت كايدر طلايه نبود * شما را ز كين ايچ مايه نبود بهر يك از يشان ز ما سيصدست * بآوردگه خواب و خفتن بدست هلا تيغ و گوپالها بر كشيد * سپرهاى چينى بسر در كشيد ز هر سو بريشان بگيريد راه * كنون كز بره بركشد تيغ ماه رهايى نبايد كه يابند هيچ * بدين سان چه بايد درنگ و بسيچ بر آمد خروشيدن كرّ ناى * بهر سو برفتند گردان ز جاى گرفتندشان يك سر اندر ميان * سواران ايران چو شير ژيان چنان آتش افروخت از ترگ و تيغ * كه گفتى همى گرز بارد ز ميغ شب تار و شمشير و گرد سپاه * ستاره نه پيدا نه تابنده ماه ز جوشن تو گفتى ببار اندرند * ز تارى بدرياى قار اندرند بلشكر چنين گفت هومان كه بس * ازين مهتران مفگنيد ايچ كس همه پيش من دستگير آوريد * نبايد كه خسته بتير آوريد چنين گفت لشكر ببانگ بلند * كه اكنون ببيچارگى دست بند دهيد ار بگرز و بژوپين دهيد * سران را ز خون تاج بر سر نهيد چنين گفت با گيو و رهّام طوس * كه شد جان ما بىگمان بر فسوس مگر كردگار سپهر بلند * رهاند تن و جان ما زين گزند اگر نه بچنگ عقاب اندريم * و گر زير درياى آب اندريم يكى حمله بردند هر سه بهم * چو بر خيزد از جاى شير دژم